تبلیغات
از کورش صغیر تا کورش کبیر - مطالب مهسا م
از کورش صغیر تا کورش کبیر

سلام
من نیومده اثاث کشی کردم به بلاگ اسکای .
آدرس جدید من :





طبقه بندی: نوشته ها، 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 توسط مهسا م

سلام سلام . من بازم اومدم .
امروز می خوام براتون از زبون حرف زدن خودم بگم . آخه حرف زدن من با شما یه کم فرق داره و خیلی ها متوجه حرف های من نمی شن و نمی دونن که من بیچاره چی می خوام که اینقدر حرف می زنم . اینم از لغتنامه ی من :
بابا = بابا
مامان = مامان
بابه = آبه یا همون آب
به به = خوراکی های خوشمزه
ای چیهَ = این چیه ؟
ای کیهَ = این کیه ؟
بوف = غذا
شیشش = شیشه (شیشه شیرم رو می گم که ممکنه هر چیزی توش باشه)
مه مه = پستونک
ددر =بیرون
آپو = هاپو
دَ = دعوا
جیجه = جیجه معانی مختلفی داره و در هر جا به نسبت کاربردش معنی می شه که فقط مامانم می فهمه منظورم چیه !
حالا شما هم خیلی از حرف های منو متوجه می شین ، نه ؟



طبقه بندی: نوشته ها، 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 توسط مهسا م

سلام
من خوبم . شما خوبین ؟ مامانها چی اونام خوبن ؟ مامان من که اصلا خوب نیست . نمی دونم چرا هی می گه که صبح تا حالا من کشتمش . آخه من که اصلا بلد نیستم کسی رو بکشم . من فقط بلدم از در و دیوار و مبل بالا برم و پایین بیام و هی از لابلای مبل ها و جاهای تنگ رد بشم . (این وسطا هم هی سرم می خوره به این ور اون ور دستم داغون می شه بدنم له می شه) اما مامانم هی می گه کورش مامانی نرو بالا این رو دست نزن اونو پرت نکن اون لا نرو می افتی زمین ها سرت می ترکه ها ناقص می شی اون وقت من چه خاکی به سرم کنم (نمی دونم چرا مامانم می خواد خاک تو سرش کنه ولی من که دست به خاک می زنم میگه کثیفه و زود دستهام رو می شوره . تازه یه موقع هایی هم به بابام میگه محسن تو رو خدا اینو یا چند روز با خودت ببر سر کار یا اسمش روبنویس مهد کودک که من یه کم نفس بکشم . راستی شماها می دونین این مهد کودک چیه ؟ من فکر کنم یه چیزیه مثل دفتر و کتابای خاله ام . آخه خاله ام توی اونا یه چیزایی که من نمی فهمم چیه می کشه . شاید حالا مامانم می خواد اون تو نفس بکشه . حالا باید کشف کنم این نفس چه شکلیه ؟؟
راستی بهتون نگفتم . 2 هفته پیش مامانم به مامانبزرگم گفت برای کورش یه توالت بخر . بعد چند روز پیشا که مامانبزرگ اومده بود خونمون با خودش یه صنلی کوچولوی سفید اورده بود که وسطش سوراخ بود و توی سوراخه یه چیزی مثل کاسه ... نه مثل قابلمه بود آخه درم داشت . من کلی با اون صندلیه و قابلمه اش بازی کردم . صندلی رو گذاشتم سرم و کله ام رو از تو اون سوراخه در میاوردم . بعد هم قابلمه اش رو بردم گذاشتم سر خاله ام . مامانم اینا کلی بهم خندیدن . اما دیروز مامانم اون صندلی رو که خودش بهش میگه توالت گذاشت تو اون اتاق کوچیکه که همیشه منو توش می شوره و هر وقت میره اونجا و منم گریه می کنم بهم میگه زور میرم جیش می کنم میام . راستی مامانم به این اتاقه هم میگه توالت . (نمیدونم این توالت چه ربطی به اون توالت داره) بعد من رو برد اون تو و دمپایی های بوق بوقی رو که همیشه تو همون توالت بزرگه اس پام کرد و پنپرزم رو دآورد و نشوندم رو توالت کوچیکه (همون صندلی سفیده رو میگم) بعد هی بهم گفت مامانب جیش کن . من که نمی دونم یعنی چی اما کلی بهش خندیدم و منم گفتم : "چیش" بعد مامانم با آب به پاهام و شومبولم ریخت . نمی دونین چقدر کیف داد آخه توی اون قابلمه ی توالتم کلی آب جم شد و بعد تا مامانم روش رو کرد اون ور که شیر آب رو ببنده من دو تا دستم رو کردم اون تو و حسابی آب پاشی کردم . ولی مامانم یه دفعه یه جیغی زد و گفت : اه اه اه دست نزن کثیفه حالا خوب شد که جیش نکردی . اولش می گفت جیش کن آخرش می گفت خوب شد نکردی ! به هر حال آب بازی اون تو خیلی مزه داد و من کلی خندیدم . شما هم اگه مامانتون بردتون توالت حتما از این کارا بکنین .



طبقه بندی: خاطرات روزانه، 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 اردیبهشت 1387 توسط مهسا م
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

آمار سايت